بالاخره آپ کردم

چند وقتی میشه که هیچ مطلب تازه ای ننوشتم اوضاع خونه کمی سر وسامون پیدا کرده آرشیداوارد 6ماهگی شده وتازه یادگرفته غلت بزنه .هروقتیکه ملیکا سروصدا میکنه به سمت صداش برمیگرده خلاصه که ملیکا خانم استاد آبجی کوچولوش شده وارشیدا صداها وجیغهای آبجی را تقلید میکنههورالبخند

ازاینکه فعلا" نمی تونم ملیکا را کاردرمانی ببرم ناراحتم البته هر زمانکه وقت کنم وموقعیکه بابامحمد از سرکار بیاد با ملیکا بازی میکنیم وقرارشده بابااز عموکادرمانگرراهکار ومشاوره بگیره

ان شالله بتونم زودتر آپ کنم .

/ 5 نظر / 16 بازدید
زم حریر

این موهبت الهیست که صبحگاه چشم بگشایی و یادت بیاید دوستانی داری آبی تر از آسمان . دوستانی که زلال تر از شبنم و روشن تراز صبح ... آقا و ارباب خورشیدند ... ملیکا جان سایه آقا دو عالم برسرت مستدام

مامان دانیال

سلام مامان ملیکای عزیزم..ان شالله هر چه زودتر بابای ملیکاجون..کاردرمانی رو شروع کنه تو خونه.. هر دو تا گل خوشگلت رو از طرف من ببوس عزیزم.[قلب] راستی سعی کن زود زود پست بزاری..من نوشته هاتو دوست داشتم...از شما ومامان پرهام درسای خوبی یاد گرفتم..از ملیکای نازنین هم بیشتر بنویس.

هم سایه

سلام مامان ملیکا خوشحالم که دومرتبه آپ کردید و اوضاع خانه تان سرو سامان پیدا کرده . امید وارم که بهتر هم بشود و کاردرمانی فرشته زمینی تان هم شروع گردد. از خداوند کریم و قادر متعال خواهان سلامتی شما و همه دوستان و شفای همه بیماران از جمله ملیکا عزیز . پرهام .دانیال .....و دیگر فرشتگان هستم . شاید در این ایام آخر صفر مورد لطف گوشه چشم آقایمان و سرورمان قرار بگیریم انشا الله

زم حریر

زینب جان! شرمنده ایم که بهای حسینی شدن ما "بی حسین" شدن تو بود، و شرمنده تر آنکه تو بی حسین شدی و ما حسینی نشدیم. یا حسین (ع)

فریده

سلام م . ممکنه راجع به کاردرمانی یه کم منو راهنمایی کنید